با حمید رفته ایم مغازه پوشاک.می خواهد چند دست لباس و شلوار برای خودش بگیرد.من هم دارم وسط لباس ها می چرخم و گاهی به حمید در انتخاب هایش مشورت می دهم.البته به نظرم بیشتر در حال نقض انتخاب هایش هستم تا مشورت.سعید زنگ می زند و با کلافگی می گه: رضا مگه قرار نبود ده تومن از حساب بابا بزنی به حسابم؟خونسرد میگم:من؟ از حساب بابات؟ غلط کردی ..من بدون اجازه دکتر به حساب زنشم پول نمی زنم.تو که پسرشی...بی حوصله میگه :بی خیال بابا ...دو روزه قراره پول بزنی ...علافمون کردی.رضا جان من بزن کار دارم پول لازمم. من نمیدونم چه مرضی داری به حساب بقیه سریع می زنی به من که میرسی باید بیست بار زنگ بزنم.با خنده می گم :هنوز نفهمیدی ؟ میگه: چرا میدونم .کرم داری. میگم :نه بخدا ...فقط نمیدونم چرا هروقت قراره از حساب دکتر پول بزنم برا تو زورم می گیره به خاطر همین نمی زنم.با خنده میگه:مریض ...خرج خراب که نمی کنم.گیرم.بهش میگم :برو خداراشکر کن یکی هست براوقتی گیر می کنی.اینبار کلافه میگه:نشنیدی چی گفتم؟ میگم باید خرج
هزارتا گیر و گور کنم.با پوزخند میگم:من که شنیدم.تو رو نشنیدم که بگی خداراشکر...کلافه میگه:باشه بابا باشه ...گه خوردم ...خداراشکر.با خنده میگم:نه یدفعه .تا نیم ساعت دیگه میزنم.دو تا تیشرتی را که انتخاب کره ام می گذارم روی میز فروشنده کنار لباس های حمید و میگم :حمید چطورن؟ حمید نگاه با تاملی می کنه و میگه:من که آستین کوتاه نمی پوشم. میگم :برا خودمه . لباس ها را بر می دارد می گیرد جلوی من و میگه :به نظرم که بهت می یاد.بعد یهو لباس را می کشد عقب هراسان می گوید:تو که گفتی چند روزه حسابت خالیه. خیلی جدی و خونسرد میگم:هنوز هم میگم.ولی خداراشکر کلی رفیق دست به جیب و با مرام دارم.لب هایش را فشار میدهد ب من و هزار توهای ذهنم...
ما را در سایت من و هزار توهای ذهنم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 4:54