من و هزار توهای ذهنم

خرید بک لینک

چه خلوت است خیابان جمعه دمی که دور می شوی از خویش و باز بر میگردی در خویش و هیچ کس نخواهد دانست که در دلت چه گذشته است من و هزار توهای ذهنم...

ما را در سایت من و هزار توهای ذهنم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 14:45

افسوس برای چنار همسایه که تو را نمی شناسدیا ماهی های دریای خزریا آن صخره های سیاهکه در کیلومتر چهل و سوم جاده چالوس_کرجبی خبر از توخیره بود به دره ای عمیقچه حیف!که همه ی مسافران قطار تهران_تبریزوقتی در واگن پنجم قطار جنوببه سمت شیراز می رفتیتو را نمی شناختندو چقدر آن راننده تاکسی و داروخانه دار محلو میوه فروش سر خیابان و پلیس کلانتری که اسمت را نمی دانند چیزی کم دارندو چه خسارت بزرگی استبرای همه ی میزهای کافه های شهروفنجان هاو بشقاب هاو لیوان هاکه هرگز تو را لمس نکرده اندو چقدر ترحم آورند آن فیلم ها که تو را ندیده اندو آن ترانه ها که تو را نشنیده اندو آن گل ها که تو را نبوییده آمدو چه پوچ و بیهوده اندآن شعرهااگر که با بهت و شور و اشتیاق دیوانه وار تو را نسرایند. من و هزار توهای ذهنم...

ما را در سایت من و هزار توهای ذهنم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 14:45

شنیدهام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت فِراق یار نه آن میکند که بتوان گفت حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر کنایتیست که از روزگارِ هجران گفت من و هزار توهای ذهنم...

ما را در سایت من و هزار توهای ذهنم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 14:45

تمام موسیقی های بهشت افکت باران است و صدای آواز دختری سرگردان در باد که همه ی عمر کوشیده فرار کند به زمین و هرگز نتوانسته . من و هزار توهای ذهنم...

ما را در سایت من و هزار توهای ذهنم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 4:54

گیرم که به هر حال مرا برده ای از یادگیرم که زمان خاطره ها را به فنا دادگیرم نه تو گفتی ... نه شنیدی ... نه تو بودی ...آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستادتقویم دروغ است ! تو اصلا ننوشتیمیلاد عزیز دل من پنجم مردادبا آن همه دلبستگی و عشق چه کردییک بار دلت یاد من خسته نیفتادیعنی به همین راحتی از عشق گذشتییک ذره دلت تنگ نشد خانه ات اباداین بود جواب من دل خسته ی عاشقشیرین رقیبان شده ای از لج فرهادباشد گله ای نیست خدا پشت و پناهتاحوال خودت خوب دمت گرم دلت شاد من و هزار توهای ذهنم...

ما را در سایت من و هزار توهای ذهنم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 4:54

با حمید رفته ایم مغازه پوشاک.می خواهد چند دست لباس و شلوار برای خودش بگیرد.من هم دارم وسط لباس ها می چرخم و گاهی به حمید در انتخاب هایش مشورت می دهم.البته به نظرم بیشتر در حال نقض انتخاب هایش هستم تا مشورت.سعید زنگ می زند و با کلافگی می گه: رضا مگه قرار نبود ده تومن از حساب بابا بزنی به حسابم؟خونسرد میگم:من؟ از حساب بابات؟ غلط کردی ..من بدون اجازه دکتر به حساب زنشم پول نمی زنم.تو که پسرشی...بی حوصله میگه :بی خیال بابا ...دو روزه قراره پول بزنی ...علافمون کردی.رضا جان من بزن کار دارم پول لازمم. من نمیدونم چه مرضی داری به حساب بقیه سریع می زنی به من که میرسی باید بیست بار زنگ بزنم.با خنده می گم :هنوز نفهمیدی ؟ میگه: چرا میدونم .کرم داری. میگم :نه بخدا ...فقط نمیدونم چرا هروقت قراره از حساب دکتر پول بزنم برا تو زورم می گیره به خاطر همین نمی زنم.با خنده میگه:مریض ...خرج خراب که نمی کنم.گیرم.بهش میگم :برو خداراشکر کن یکی هست براوقتی گیر می کنی.اینبار کلافه میگه:نشنیدی چی گفتم؟ میگم باید خرج هزارتا گیر و گور کنم.با پوزخند میگم:من که شنیدم.تو رو نشنیدم که بگی خداراشکر...کلافه میگه:باشه بابا باشه ...گه خوردم ...خداراشکر.با خنده میگم:نه یدفعه .تا نیم ساعت دیگه میزنم.دو تا تیشرتی را که انتخاب کره ام می گذارم روی میز فروشنده کنار لباس های حمید و میگم :حمید چطورن؟ حمید نگاه با تاملی می کنه و میگه:من که آستین کوتاه نمی پوشم. میگم :برا خودمه . لباس ها را بر می دارد می گیرد جلوی من و میگه :به نظرم که بهت می یاد.بعد یهو لباس را می کشد عقب هراسان می گوید:تو که گفتی چند روزه حسابت خالیه. خیلی جدی و خونسرد میگم:هنوز هم میگم.ولی خداراشکر کلی رفیق دست به جیب و با مرام دارم.لب هایش را فشار میدهد ب من و هزار توهای ذهنم...

ما را در سایت من و هزار توهای ذهنم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 4:54

چه حرفها ! خبر از دل آدم که ندارند، نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است .پوسته ظاهری چه اهمیت دارد ؟درونم ویرانه است، خانهای پر از درخت که سقف اتاقهاش ریخته است، تنها یک دیوار مانده ،با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند ،گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.پ.ن:کتاب سال بلوا اثر معروفی عزیز.آدم دلش می خواهد قربان صدقه کلماتش برود . من و هزار توهای ذهنم...

ما را در سایت من و هزار توهای ذهنم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 21:59

دیروز مشاور ازم پرسید:شده به خودکشی هم فکر کنی؟لبخندی زدم و گفتم:این سوال درستی نیست.پرسید:درستش چیه؟ گفتم: چه شبی هست که بخوابی و به خودکشی فک نمی کنی؟عمیق نگاهم کرد و گفت:پس چرا انجامش نمیدی؟ گفتم: خب ادما برا خودکشی نکردن همه دنبال بهانه میگردن.یکی مثل سریال زندگی پس از مرگ به خاطر سگش...یکی به خاطر بچش...مال من خنده دار...من به خاطر پدر و مادری که دیگه نیستن.این لامصبا زدن منو مدیون خودشون کردن و بعد رفتن...اقای مشاور با لبخند نگاهم میکنه .میخندم و میگم: ولی قول می دم لوس بازی در نیارم .قرص نخورم...رگ نزنم ...کاری نکنم که شبیه جلب توجه باشه...کنجکاو با همون لبخندش گفت:خب...؟ گفتم :یه دیالوگ خیلی خوبی هست توی فیلم اینجا بدون من میگه میدونی چیه مامان یه شب باید یه شام مفصل درست کنیم دور هم بخوریم .بعد سرفرصت همه ی سوراخ های خونه رو بپوشونیم.شیر گاز و باز کنیم.صبح که بشه همه ی مشکلاتمون حل شده...می افته به خنده و میگه:مرگ شیرین دیگه؟ لبخندی می زنم و میگم: اره دیگه دکتر ...همه ی اتفاق های زندگی حتی بدترینشون باید شیرین سرو بشه.همینطور که چیزی یادداشت می کنه میگه :امان از ذهن تو...نفس عمیقی می کشم و میگم:میدونی چیه دکتر ؟دانشجو که بودم خیلی پوکر بازی میکردم.حرفه ای شده بودم.یه شب برا اولین و آخرین بارم با یکی از بچه ها رفتم یه جایی شرطی بازی کنم.تا نصف شب قد دو ترم دانشگاهم پول بردم.زنگ زدم آژانس بیاد دنبالمون.بارونی بود ماشین گیرم نیومد.نشستم باز بازی کردم.صبح که از خونه می اومدم بیرون جیبم خالی بود .به اینجا که رسیدم دکتر باز افتاد به خنده.من با لبخند بهش گفتم:خیلی امروز خندیدی یادم باشه اینا رو از ویزیتت کم کنم.همینطور که لبخند به لب داشت گفت: خب؟ گفتم صبح که از خونه می اوم من و هزار توهای ذهنم...

ما را در سایت من و هزار توهای ذهنم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 21:59

روزى آن چه آرزو داريم، خواهيم بود!! نه سفر، آغاز شده و نه راه پايان يافته است… من و هزار توهای ذهنم...

ما را در سایت من و هزار توهای ذهنم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 21:59

صفحه بندی